تبليغاتX
تنهایی


تنهایی

به کلبه ما خوش اومدین

سلام بعد چند وقت دوباره اومدم  البته متفاوت تر از قبل این دفه ۳ تا شعر براتون میزارم امیدوارم که خوشتون بیاد

کیمیا

****************************************************************** 

می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم

نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجم

یا در اندیشه خوب وبدش  باشم.

نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه.

می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم.

تا آنجا که او میخواهد

تا آنجا که زندگی ما را از هم نگیرد

تا آنجا که این قلبم به خاطر وجودش میزند

آخر این ضربان ها برای زدن بهانه میخواهند

دوست دارم بهانه ی ضربان های قلبم باشی

دوست دارم آنقدر دوست بدارم که که همیشه

همه جا فقط در فکر و یاد من باشی و بس

پس مرا دوست بدار نازنینم زیرا من لحظه لحظه دوستت می دارم

 

*************************************************

مهربانم

با تو عهدی ميبندم نا گسستنی

فراموش نشدنی

و ماندگار

قلبم را به تو هدیه میدهم

به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم

به تو که روحت را

سرشتت را

عصاره ی وجودت را ميپرستم

و به آن عميقاً عـشق ميـورزم

ای عزیز ِ ستودنی

مهربان ِماندنی

نازنین ِ خواستنی

بدان و آگاه باش که من

تو را هيچگاه

هيچ کجا

هيچ لحظه ای

تنها نخواهم گذاشت

و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد

مطمئن باش

تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد

 

***************************************************

اميدوارم روزي بتوانم بهترين شعر زندگيم را براي تو بسرايم

و تقديم تو كنم گرچه كه يقيين دارم كه مي داني

نه تنها اشعارم كه تمام هستي ام وجودم تقديم به توست

تو الهام بخش بهترين ابيات شعرهاي مني

وقتي اولين سلام نخستين ديدار

ملتهب ترين نگاه را به ياد مي آورم

آن زمان كه با نگاهي معصومانه با لبخندي كودكانه

 و با صداقتي شاعرانه دستهايم را فشردي

و آن زمان را كه شوق هر روز ديدنم

و هر روز ديدنت آرامم مي كرد ...

آه ! افسوس كه چه زود گذشت. باور مي كني ؟

باور كن كه لحظه لحظه انديشيدن به تو

حتي با اينهمه فاصله و درد

خون زندگي ،عشق به زندگي ،

عشق به بودن را دررگهايم به جوش مي آورد!

باور كن كه هنوزهم دوست دارم

كودكانه بي پروا صادقانه عاشقانه ديوانه وار

بگويم دوستت دارم بگويم ازازل تا به ابد

عاشقانه وديوانه واردوستت دارم

گرچه گفتن و شنيدنش راازمن دريغ مي كني

مي هراسي مي گريزي

اما من هنوز هم دوست دارم كه بگويم دوست دارم

          
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:38 توسط نیما و ابجی کیمیا | |

سلام بچه ها حالتون خوبه امیدوارم که خوب باشین اره ما هم داریم هر روز از هم سبقت می گیرم یعنی روز من اپ می کنم و روزی هم ابجی کیما خوب یک شعر قشنگ دارم که خیلی قشنگه راز شقایق

 راز شقـايـق


 

 


 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم


 

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم


 

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي


 

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي


 

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود


 

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه


 

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت


 

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته


 

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب


 

مي گفت :


 

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري


 

به جان دلبرش افتاده بود- اما


 

طبيبان گفته بودندش


 

اگر يک شاخه گل آرد


 

ازآن نوعي که من بودم


 

بگيرند ريشه اش را و


 

بسوزانند


 

شود مرهم


 

براي دلبرش آندم


 

شفا يابد


 

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را


 

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده


 

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه


 

به روي من


 

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من


 

به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و


 

به ره افتاد


 

و او مي رفت و من در دست او بودم


 

و او هرلحظه سر را


 

رو به بالاها


 

تشکر از خدا مي کرد


 

پس از چندي


 

هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت


 

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت


 

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟


 

در اين صحرا که آبي نيست


 

به جانم هيچ تابي نيست


 

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من


 

براي دلبرم هرگز


 

دوايي نيست


 

واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!


 

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و


 

من در دست او بودم


 

وحالا من تمام هست او بودم


 

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟


 

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟


 

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت


 

که ناگه


 

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد


 

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه


 

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت


 

نشست و سينه را با سنگ خارايي


 

زهم بشکافت


 

زهم بشکافت


 

اما ! آه


 

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد


 

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد


 

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد


 

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را


 

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد


 

بمان اي گل


 

که تو تاج سرم هستي


 

دواي دلبرم هستي


 

بمان اي گل


 

ومن ماندم


 

نشان عشق و شيدايي


 

و با اين رنگ و زيبايي


 

ونام من شقايق شد

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:16 توسط نیما و ابجی کیمیا | |

سلام  نوبت آپ من شده حرفی واسه گفتن ندارم فقط خواستم بگم که من و داداشی تا جایی که بتونیم به شما دوستای خوبمون سر میزنیم شاید یکم دیر بشه ولی ما پیشاپیش از همه ی شما میخوایم  که ما رو ببخشین داداشی که در گیر کاراش هست منم که این ترم ۲۲ واحد درس ورداشتم خیلی سرم شلوغه  من با شناختی که از شما دوستای خوبم تو این مدت به دست اوردم  مطمئن هستم که ما دو تا رو می بخشین  

کیمیا

***********************************************************

چرا داد مي زنيم !!!!!!!

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

***********************************************************

 *در اوج دوست داشتنت دوست ندارم *

اين را بدان که من دوستت دارم و دوستت ندارم
چرا که زندگانی را دو چهره است،
کلام، بالی ست از سکوت،

و آتش را نيمه ای ست از سرما.
دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،
تا بی کرانگی را از سر گيرم،
و هرگز از دوست داشتنت باز نايستم:
چنين است که من هنوز دوستت نمی دارم.
دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گويي
کليدهای نيک بختی و سرنوشتی نامعلوم،
در دست های من باشد.

برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگاني هست،
چنين است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم
و دوستت ندارم به آن هنگام که دوستت دارم

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:20 توسط نیما و ابجی کیمیا | |

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم به همه ی گلابی های خوش بو خوبین چه خبر ما نیستیم خوش می گزره

خلاصه یک معذرت درستو حسابی از همه تون بده کارم خلاصه معذرت می خوام که توی این چند مدت نتونستم بیام پیشتون ها خیلی خیلی معذرت می خوام

رفته  بودم پیش بابام ببینم حال من بهتره یا حال بابام  اره بچه ها بعد از اینکه از اونجا اومدم خواهرم واسم زنگ زد گفت که بابا خیلی اصرار داره من برم پیشش منم بهشون گفتم که نمی تونم بیام اولا به خاطر اینکه همین الان اومدم خیلی خیلی خستم تا حدی که می خواستم خودم بکشم  دوما یک عالمه کار داشتم اصلا نگو نپرس همه چیز بهم ریخته تو نمایشگاه اما بابام خیلی خیلی اصرار داشت که برم پیشش

منم که نمی تونستم نه بگم چون تو دنیا فقط همین یکی بابارو دارم دیگه هیشکی رو ندارم گفتم باشه می یام خلاصه روز بعدش ما دوباره راهی سفر شدیم تا همین دیروز که دوباره برگشتم این دفعه بابا رو هم با خودم اوردم  نمی دونین چقدر سرم شلوغه خیلی خیلی

همه چیز بهم ریخته تو این دو هفته ای که من نبودم  دوباره معذرت می خوام ها لطف کنیدو مارو از خشم خودتون  رها کنید خیلی خیلی دوستتون دارم........................................تا بی نهایت

مواظب خودتون باشید بای بای راستی یک معذرت دیگه احساس می کنم که اپام خیلی خیلی بی حال  شدن ها واسه اینم معذرت سعی می کنم دفعه بعد که می یام کلا تو اپام یک تحول ایجاد کرده باشم بای بای

 *********************************************************************

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

*********************************************************************

به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود. ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟

شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي‌ست.

آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟

شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با اين وسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم. من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام. به همين دليل اين قدر كهنه است.

راست گفته‌اند كه شيطان دو ترفند اساسي دارد كه يكي از آنها نوميد كردن ماست. به اين طريق دست كم مدتي نمي‌توانيم براي ديگران خدمتي انجام دهيم و مفيد باشيم. ترفند شيطاني ديگر ترديد افكندن در وجود ماست، تا رشتة ايمانمان كه ما را به خدا متصل مي‌كند، گسسته شود.

پس مراقب خودمون باشیم كه فريب اين دو ترفند رو نخوریم!

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:15 توسط نیما و ابجی کیمیا | |

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم به همه گل ها رز خوبین چه خبر چیکار می کنید واقعا شرمنده که نتونستم بیام به جان خودم از وقتی که برگشتم نمی دونین سرم اینقدر شلوغه که نگوووووووووووو نپرس دلم خیلی خیلی واستون تنگ شده بود اینقدر که می خواستم خودمو دار بزنمحالا چه خبر ما نیستیم خوش می گزره از همه تون ممنون به خصوص ابجی جون خودم کیمیا

خیلی خیلی ممنون هر چقدر تشکر کنم بازم کم کردم نمی دونین که چقدر خوشحالم کردی که واسم اپ کردی خیلی خوشحال شدم راستی بچه ها من یک پیشنهاد دارم کی می خواد منو اون با هم اپ کنیم یعنی تو نت با هم باشیم  هر چند یک وقت نوبتی با هم اپ کنیم

راستی یک خبر دسته اول جدیده جدید اول حدس بزنید  نه بعد  می گم

 بگم یا نگم بزار توی اپ بعد بگم نه  باشه الان می گم

رامین زن گرفت بچه ها دیگه از دست رفت اصلا حال و احوالی از ما نمی پرسه این بی معرفت

 خلاصه قبل از رفتن رفتم پیشش تا بهش تبریک بگم خیلی زود تر از همه چون باید می رفتم ولی اون نزاشت که برم تا شب عروسیش پیشش موندم خلاصه جاتون خالی بود

حتما در مورد این پیشنهادی که دادم بهم جواب بدین باشه منتظرم ها

********************************************************************

پسر هميشه تمرين می کرد هميشه تلاش می کرد بهترين بازی رو توی تيم فوتبال ارائه بده اما مربی هميشه اين فرصت رو از اون می گرفت و در زمان مسابقه ها هميشه روی نيمکت ذخيره ها می نشست و بازی رو از اونجا تماشا می کرد اما هيچ وقت نا اميد نمی شد.

در اين ميان تيم برای مسابقه شهرهای مختلف می رفت اما او همچنان نيمکت نشين بود و در اين بين مادر هميشه در تمام مسابقات او شرکت می کرد و تيم پسرش را تشويق می کرد ولو انکه او در آن تيم بازی نمی کرد.

ماهها گذشت و پسر به تمرينات خود ادامه داد و در مسابقات شرکت نمی کرد و مادر نيز هميشه در سکوی تماشاچی ها تيم را تشويق میکرد و بعد از بازی پسر خود را تشويق به ادامه تمرين وبهتر شدن می کرد.

پس از گذشت چند ماه مادر فوت کرد و پسر تنها حامی خود را از دست داد و به همين خاطر از تيم خود جدا شد و از بين آنها رفت.

چند ماه بعد مسابقه مهمی بين تيم سابق پسر با يک باشگاه بزرگ ديگر در حال برگزاری بود و تيم پسر دچار بحران شديدی شده بود و با چند گل خورده در حال شکست قطعی بود و همه به اين باور رسيده بودند که تيم مقابل پيروز ميدان است.

در اين ميان پسر وارد استاديوم شد و به سوی مربی رفت اگر شما باختيد که چيزی را ازدست نداديد پس حداقل بگذاريد من هم بازی کنم شايد بتوانم امتيازی را برای تيم بياورم اما مربی به هيچ عنوان قبول نمی کرد اما با اصرار پسر بالاخره مربی حاضر به انجام اين تعويض شد.

پسر در عين ناباوری تماشاچیيان وارد زمين شد و هيچ کس وی رانمی شناخت اما پسر آنچنان بازی کرد که همه مردم متعجب مانده بودند. با وجود اين پسر در ترکيب تیم پسر باعث شد نتيجه مسابقه عوض شود و با زدن 2 گل تيم پسر برنده از بازی بيرون بيايد و پسر به عنوان بازيکن برتر ميدان شناخته شود.

مربی بعد از مسابقه از پسر پرسيد چه انگيزه ای باعث شد که تو اينچنين اصرار به بازی کردن بکنی و به اين زيبايي بازی کنی.

پسر گفت: هميشه مادرم در استاديوم من را تشويق می کرد در حالی که او نابينا بود و اين اولين باری بود که می توانست بازی من را بيند و می خواستم ببيند که پسرش چه زيبا بازی می کند.

*********************************************************************

جان تاد، در خانواده‌اي پر اولاد به دنيا آمد. خانواده او بعدها به دهكده ديگري رفت. در آنجا هنوز جان بچه بود كه پدر و مادرش مردند.

قرار شد كه يك عمه عزيز و دوست داشتني سرپرستي جان را به عهده بگيرد. عمه يك اسب ويك خدمتكار به اسم سزار فرستاد تاجان را كه آن موقع شش سال بيشتر نداشت به خانه او ببرد. موقعي كه داشتند به خانه عمه مي‌رفتند، اين گفتگو بين جان و سزار صورت گرفت:

 جان: او آنجاست 

سزار: اوه، بله، او آنجا منتظر توست.

جان: زندگي كردن با او خوب است؟

سزار: پسرم تو در دامان پر مهري بزرگ خواهي شد.

جان: او مرا دوست خواهد داشت؟

سزار: آه، او دريا دل است.

جان: او به من اتاق مي‌دهد؟مي‌گذارد براي خودم توله سگ بياورم؟                  

سزار: او همه كارها را جور كرده است. پسرم! فكر مي‌كنم كاري كرده كه حيرت كني.

جان: يعني قبل از اين كه برسيم نمي‌خوابد؟

سزار: اوه، نه، مطمئن باش به خاطر تو بيدار مي‌ماند. وقتي از اين جنگل بيرون برويم، خواهي ديد كه توي پنجره شمع روشن كرده است.

و راستي هم وقتي كه به خانه نزديك شدند، جان ديد كه در پنجره شمعي مي‌سوزد و عمه در آستانه در خانه ايستاده است. وقتي كه با خجالت نزديك شد، عمه جلو آمد، او را بوسيد و گفت: «به خانه خوش آمدي!»

جان تاد در خانه عمه‌اش بزرگ شد. او بعدها وزير عاليقدري شد. عمه‌اش در واقع مادر او بود.

او به جان خانه دومي داده بود.

سالها بعد عمه جان برايش نامه نوشت و گفت كه مرگش نزديك است. دلش مي‌خواست بداند جان در اين باره چه فكر مي‌كند.

اين چيزي است كه جان تاد در جواب عمه‌اش نوشته است:

« عمه عزيزم! سالها قبل خانه مرگ را  ترك كردم، در حاليكه نمي‌دانستم كجا مي‌روم و يا اصلا كسي به فكرم هست يا عمرم به سر رسيده است. راه طولاني بود، ولي خدمتكار دلداريم مي‌داد. بالاخره من به آغوش گرم شما و يك خانه جديد رسيدم. آنجا كسي در انتظارم بود و من احساس امنيت كردم. همه اين چيزها را شما به من داديد.

 حالا نوبت شما شده است. دارم براي شما مي‌نويسم كه بدانيد كسي آن بالا منتظر شماست. اتاقتان آماده است، شمع در پنجره آن خانه روشن است، در باز است و كسي منتظر شماست.»

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:1 توسط نیما و ابجی کیمیا | |

سلام این آپم به خاطر نظر های شماست خیلی هاتون فکر کردین که داداشیم میخواد وبلاکش رو ببنده یا دیگه اصلا" تو اینترنت نیاد ولی داداشیم اصلا" همچین کاری نمی کنه چون اون شما ها رو دوست داره

اون موقعی که داداشیم این حرف ها رو میزده بین یک دوراهی قرار گرفته بوده چند نفر نظر داده بودن که اگر رفتن چیزی رو حل میکنه میخوای ما هم بریم (رفتن فرار از مشکل هست از مشکل  نباید  فرار کرد باید اون رو حل کرد)داداشی هم داره همین کارو میکنه فقط یکم زمان نیاز داره همین داداشیم خیلی خوب میدونه چه جوری این مشکل ها رو حل کنه

      (هر وقت مشکلی داری نگو خدایا مشکل دارم بگو مشکل خدایی بزرگ دارم )   

کیمیا

*********************************************************

در من ترانه های قشنگی نشسته اند

انگار از نشستن  ِ بیهوده  خسته اند

انگا ر سالهای  زیادی ست  بی جهت

امید  خود  به این دل ِ دیوانه  بسته اند

ازشور و مستی  ِ پدران ِ  گذ شته مان

حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

من باز گیج می شوم از موج واژه ها

این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گیج گیج گیج ،  تورا  شعر می پرم

اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

 ****************************************************

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 20:58 توسط نیما و ابجی کیمیا | |

سلام گاهی وقت ها تنهایی اونقدر واست بزرگ میشه که دیگه با هیچ دیدی نمیشه عوضش کرد فقط باید یک مدتی تحملش کرد

همه ی ما یک جوری تنها هستیم ولی بعضی ها این تنهایی رو احساس میکنن و سعی می کنن تا اون رو از توی زندگیشون .فکرشون حذف کنن

ولی بعضی ها این تنهایی رو دوست دارن چون وقتی تنهان فقط خودشون هستندوخودشون گاهی منم حس میکنم تنهام ولی هر کاری میکنم این حس از بین نمیره انگار باید تحملش کنم تا خودش هم منو تنها بذاره

شاید واستون پیش اومده باشه که احساس تنهایی میکردین وبا خودتون گفتین اگر پیش دوستام باشم این حسی که دارم از بین میره ولی تو اوج اون شلوغی اون تنها بودن رو بیشتر حس میکنی

داداشی نه غمگین هست نا امید فقط باید به این اتفاقی که تو زندگیش افتاده عادت کنه

 آسون نیست فراموش کردن دوست و همراهی که یک مدت با تو زندگی کرده

یکم وقت میخواد تا داداشی به نبود داداش رامین عادت کنه و خودش رو با این موضوع جور کنه ولی وقتی این اتفاق بیفته داداشی دیگه این جوری حرف نمیزنه

این تنهایی به نظر من زیبا ترین نعمت خداست چون در تنهایی به چیز هایی فکر میکنی که تا حالا فکر نکردی قدر خیلی چیز ها رو بیشتر میدونی واسه خیلی چیز ها ارزش میزاری و سعی میکنی که حتی ذره ای از ارزش اون ها کم نشه خیلی ها این حس رو دوست ندارن ولی اگر به تنها بودنمون  مثل یک غار نگاه کنیم که فقط باید ساعاتی در اون با خودمون خلوت کنیم و از همه چیز دور باشیم اون وقت این حس واسشون تلخ نیست بلکه وقت تنهایی خداشون رو هم شکر می کنند

من فکر نکنم به خوبی داداشم بتونم آپ کنم ولی امیدوارم روز به روز بهتر بشه

کیمیا

*******************************************************

دختري بود نابينا

که از خودش تنفر داشت

که از تمام دنيا تنفر داشت

و فقط يکنفر را دوست داشت

دلداده اش را

و با او چنين گفته بود

« اگر روزي قادر به ديدن باشم

حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم

عروس حجله گاه تو خواهم شد »

و چنين شد که آمد آن روزي

که يک نفر پيدا شد

که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد

و دختر آسمان را ديد و زمين را

رودخانه ها و درختها را

آدميان و پرنده ها را

و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به ديدنش آمد

و ياد آورد وعده ديرينش شد :

« بيا و با من عروسي کن

ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزيد

و به زمزمه با خود گفت :

« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »

دلداده اش هم نابينا بود

و دختر قاطعانه جواب داد:

قادر به همسري با او نيست

دلداده رو به ديگر سو کرد

که دختر اشکهايش را نبيند

و در حالي که از او دور مي شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

*******************************************************

حس خوبي است ! ديدن و بودن تمام آنهايي كه دوستشان داري . آنان كه از آغاز گرماي نفسهاشان تلخي هايت را زدود و بارها چيدن خوشه ي بشارت را با سر انگشتان مهربانشان نظاره كردي ...
چه نعمتي است اينجا قدم زدن و سر مستانه از درد خويشتن رهايي يافتن و اندكي آسوده گشتن . اينجا مي شود غبار را زدود . خاك عكسهاي كهنه را تكاند . انار هاي سرخ را دانه كرد و گلپر پاشيد . پرده ي خاطرات را تكاني داد و از پيله ي تنهايي بيرون خزيد . مي شود نگاه كرد و به شمار انگشتان دست نفس كشيد بي درد ، بي بغض ، بي شك ....
اينجا مي شود خانه كرد . آذين بست و خوش پوشيد . سيب سرخ آورد و كمي اشتياق !
مي شود گوش داد و صداي گام هاي مسافر را شنيد .
در بگشا !
اينجا مي شود ميزبان شد عابران پر اميد را ....

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:15 توسط نیما و ابجی کیمیا | |

ای کاش ارزش های اطرافیان را می شناختیم.ای کاش درک می کردیم که اگر گزندی به اطرافیان و نزدیکان ما و عزیزان ما می رسید خود نیز بیشترآسیب می دیدم.ای کاش درک می کردیم که من بدون دیگران معنایی ندارم.ای کاش درک می کردم که دیگران هم مثل ما می فهمند.چرا فقط تو همه چیز را می فهمی؟ چرا خود را عقل کل می دانیم؟ چون زور بازویمان زیاد است؟چون ادعای قلدری می کنیم؟ چون نفهم هستیم؟ جاهلیت یعنی همین. ای کاش به خودمان می آمدیم

سلام بچه ها حالتون خوبه خداکنه که شاد باشینو دلتون مثل دل من تنگ نباشه نمی دونم چرا این روزا همش احساس تنهایی می کنم یک جوریم دلم می خواد برم گریه کنم تا جایی که می تونم ای کاش یکی پیشم می بود تا سرم و بزارم روزی شونه هاش گریه می کردم

 خلاصه می خواستم بگم که همه تون بی معرفت شدین نمی دونم والا من چیکار کردم که هر روز دارم از همه فاصله می گیرم یا همه منو تنها می زارن از روزی که رامین رفته به خدا با هیشکی حرف نزدم چون کسی نبوده تا من حرف بزنم همش سرکار بودم بدشم خونه یک هفته که به جز سرکار هی جا نرفتم تو خونه ام که هستم یا پشت کامپیوتر یا پلی ستیشن یا خواب 

 حالم از خودم بهم می خوره کاش من اصلا به دنیا نمی اودم کاش اصلا نیما آریانی وجود نداشت دلم خیلی واسه دوستام تنگ شده اما از همه دورم

 راستی بچه ها رامین واسم زنگ زد همین عید عروسی شه فکر شو بکنین رامین داره زن می گیره بی معرفت لب تابمو برده حالا منم روم نمی شه برم بگیرمش بی خیال مال همون اما تمام زندگیم تو هاردشه

به هر حال بچه ها می خواستم بگم این اخرین باره که  نیما داره اپ می کنه وب دادم به یک ابجی خانوم اسمش کیمیاست از این به بعد کیمیا خانوم اپ می کنه من می یام اما خیلی کم

دارم می رم اسکاتلند یک ازمونی هست می رم بدم اگه قبول شم دیگه واسه همیشه می رم اگه نه دوباره بر می گردم اما این دفعه اگه برگشتم می خوام  تحوله جدی توی زندگیم بدم اگه بر گشتم ازدواج می کنم اره ازدواج می کنم

 چون اگه برگردم اینجا خیلی تنهام هیشکی رو ندارم اما اونجا همه بچه هایی که توی دبی با هم بودیم اونجا همه هستیم این  درس خوندنمون هم الکی به جون خودم راست می گم فقط به خاطر این می رم که با دوستامم وای نمی دونین ما اگه باهم باشیم چی میشه

 خوب بچه ها ابجی کیمیا ما رو تنها نزارین ها منم می یام اپ می کنم اما هر هفته ای یک بار شاید سر دو هفته به هر حال اینو بدونین هر وقت ابجی کیمیا اپ کرد بعدش نوبت منه خلاصه شایدم ....

 از ما خوبی بدی دیدن حلالمون کنید همه تون می بوسم مواظب خودتون  باشین بای بای

                                  **********************************

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده مي شد:

من کور هستم لطفا کمک کنيد.

روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد.

عصر آن روز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است .

مرد کور از صداي قدم هاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:

 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم!

                                 

                                  **********************************       

دو فرشته مسافر براي گذراندن شب در خانه يك ثروتمند فرود آمدند.

اين خانواده رفتار مناسبي نداشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند، بلكه زير زمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.

فرشته پيرتر در ديوار زيرزمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد.

 وقتي فرشته جوانتر از او پرسيد چرا چنين كاري كردي؟

او پاسخ داد: جوان «همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند».

شب بعد اين دو فرشته به منزل يك خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند.

بعد از خوردن غذاي مختصري كه آنها داشتند، زن و مرد فقير تخت خود را براي استراحت در اختيار دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقير را در حاليكه گريه مي كردند ديدند. گاو آن دو كه شيرش تنها وسيله امرار معاششان بود، در مزرعه مرده بود.

فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد: چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟

آن خانواده اولي همه چيز داشتند و با اين حال تو كمكشان كردي، اما اين خانواده دارايي اندكي داشتند و تو گذاشتي كه گاوشان هم بميرد.

فرشته پيرتر پاسخ داد: وقتي در زيرزمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم در شكاف ديوار كيسه اي طلا وجود دارد.

 از آنجا كه آنها بسيار بددل و حريص بودند شكاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي كردم.

ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمده بود و من به جايش آن گاو را به او دادم.

جوان همانطور كه گفتم: «همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند» و ما گاهي اوقات خيلي دير به اين نكته پي مي بريم

                                             ******************************

  

"آرتور اشي" قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد.

او در جواب گفت:

 در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند. 500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدایا چرا من؟              

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 8:22 توسط نیما و ابجی کیمیا | |

سلام

خوبی نیما جون چه خبر چیکار می کنی ما نیستیم بچه ها حال شما چطوره با زحمتا  ما چیکار می کنید

اره درست متوجه شدید  دارم می رم دیگه شما که ما رو قابل ندونستین همش می گفتین ما نیما جونو بیشتر دوست داریم باشه ما که حسود نیستیم هنوز من نیما جونو بیشتر از شما ها دوست دارم

می دونم نیما جون با رفتن من تنها تر می شی اما چاره ای نیست دادا

اون موقع که از دبی اومدی من شوتی کارو زندگی مو گزاشتم اومدم پیشت اول قرار بود یک هفته پیشت باشم تا یک هفته تموم شد گفتی یکم دیگه بمون من گفتیم باشه خیالی نیست یکم دیگه هم می مونیم باز گفتی ۱۰روز دیگه بمون تا شد ۳ ماه الان می دونی من ۳ ماه مرخصی گرفتم هان

 خوب بابا اخراجم می کنن به خدا دیروز وقتی که رفتم سرکار همه یک جوری نگاه می کردن می گفتن این تازه وارد کیهمیدونی دلم می خواست از اون فنای میمونی بود که بهم می زدی می خواستم بزنم تو دهنشون تا دهنشون ...

 نمی دونستن که همه کاره شونونم...حالا بی خیال می دونی چی شده دیشب واسه دادات رفتن خواستگاری اره فدات شم رفتم خواستگاری خوب چیکار کنم من که نمی تونم یک عمر تخم مرغ بخورم  خودم لباسامو اتو بزنم به خدا خسته شدم من چیکار کنم تو شاید خوشت می یاد اما من خوشم نمی یاد به جان خودم از روزی که اومدم پیش تو کار همیشگی مون بوده یا تخم مرغ خوردن یا غذای سوخته یا غذای بیرون 

خوب تو هم یک فکری واسه خودت بکن دیگه دادا اخه تا کی می خوای تنها باشی بچه داری پیرمیشی ها اون وقت بهت سلام نمی کنن چه برسه بیاین باهات عروسی کنن خلاصه از ما گفتن باشه راستی من دیگه نمی تونم بیام اونجا به جان خودم راست می گم  تو نمایندگی هم هر چی سهم داشتم مال خودت دادا فقط این ماشینه که برامون فرستادن مال من می دونم دارم ضرر می کنم اما خیالی نیست ما جونمونو فدای یک دونه دوستمون می کنیم راستی نیما جون همین عید فکر کنم دیگه برم خونه عروس چرا می خندی نخند نیشتو بند به جان خودم نیما اگه نیای هر چی دیدی از چش خودت دیدی ها باهات قهر می کنم دیگه هم اصلا به یاد خودم نمی یارم که همچین داداشی داشتم یا نه می دونی می خوام چیکار کنم می خوام ماه عسل جیگرمو بیارم واست کلفتی کنه باشه داداواسه مون غذا درست کنه اووووووووووف دلم لک زده بود واسه غذای های همون موقعه ها خودت می دونی دیگه 

دادا دیگه زیاد سفارش نکنم ها مواظب خودت باش به خودت فکر کن واقعا تا کی می خوای تنها باشی اخه می گه تو ادم نیستی دل نداری که می گی من اصلا نمی دونم عشق چیه چه بسه که بخوام عروسی کنم حالا ما هم یک ابجی نداریم که بندازیم رو گردنت تا از این تنهایی در بیایراستی نیما اصلا بیا باجناق شیم ها نه راستی اونم ابجی نداره ها مثل خودمون تک فرزنده البته مثل من نه مثل تو  تو یک ابجی داری 

نیما جون ناراحت نباش خوب من که همون موقعه بهت گفتم که من همیشه نمی تونم پیشت باشم

خوب بچه ها دیگه به شما هم سفارش نکنم ها هوای این اق داداش مارو داشته باشین ها تنهاش نزارین دادا من قول می دم که بیام پیشت

بچه ها راستی می خوام یک اعترافم بکنم که من همیشه می اومدم پیشتون ولی با اسم داداش واستوم کامنت می زاشتم

نیما جون خیلی خیلی دوستت دارم بابا حتما الان اون اشک مزاحم اومد پایین هان

بچه تو دیگه کی هستی اخه بچه ها می دونین دل این از دل این ابجی ها هم کوچکتره نمی دونین اشکش چقدر زود بیرون می یاد گنده بک گریه نکنی ها می زنم تو دهنت ها گریه نکن خجالت بکش ما رو باش می خوایم بهش زن بدیم  

خلاصه همه تون اگه از ما خوبی بدی دیدن حلالمون کنید می دونم که بجز بدی دیگه چیزی ندیدین پس حلالمون کنید خیلی دوستتون دارم ماظب اقا نیما ما باشید

بای بای

سلام اي غروب غريبانه دل
سلام اي طلوع سحرگاه رفتن
سلام اي غم لحضه هاي جدايي
خداحافظ اي شعر شب هاي روشن
خداحافظ اي قصه ي عاشقانه
خداحافظ اي ابي روشن عشق
خداحافظ اي عطر شعر شبانه
خداحافظ اي همنشين هميشه
خداحافظ اي داغ بر دل نشسته
تو تنها نمي ماني اي مانده بي من
توراميسپارم به دل هاي خسته
تورا ميسپارم به ميناي مهتاب
تورا ميسپارم به دامان دريا
اگر شب نشينم اگر شب شكسته
تورا ميسپارم به روياي فردا
به شب ميسپارم تورا تا نسوزد
به دل ميسپارم تورا تا نميرد
اگر چشمه ي واژه ازغم نه خشكد
اگر روزگاري صدارا نگيرد
خداحافظ اي برگ وباردل من
خداحافظ اي سايه سار هميشه
اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم
خداحافظ اي نو بهار هميشه

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 8:2 توسط نیما و ابجی کیمیا | |

سلام  بر همه ی ابجی ها و داداشی های گلم خوبین چه سوال مسخره ای خوب دیگه معلومه حالتون که باید عالی باشه

بگذریم ما معذرت می خوام که یکم دیر به دیر اپ می کنم چون چند مدتی بود که هر دوتامون نبودیم کارا مون هم رو هم  گذاشته شدن نمی دونیم چقدر سرمون شلوغه حالا بی خیال برین بخونین ببینین که چطور اپ کردیم خوب یا ید

 راستی کامنت یادتون نره دوستتون دارم بای

مدت زیادی بود معنی یه کلمه ذهنمو مشغول کرده بود

عشق....

توی هر فرهنگ لغتی که دنبال معنیش میگشتم

چیزی جز همون معانی تکراری وکلیشه ای پیدا نمی کردم

از خیلی ها هم راجع بهش پرسیدم که هرکس یه جوابی داد

تا اینکه یه روز یک نفر بهم گفت:عشق رو باید خودت معنی کنی

اولش نفهمیدم منظورش چی بود.

ولی یه روز که توو حال وهوای خودم بودم یکهو معنی عشق رو فهمیدم

عشق یعنی......

 

عشق

          یعنی پرواز قناری               یعنی تا سحر بیداری

             یعنی ثانه شماری                 یعنی حس بی قراری

عشق

           یعنی بودن چون تو هستی        یعنی تو منومی خواستی

           یعنی زندگی توو مستی           یعنی ترک خود پرستی

عشق

          یعنی من گدا و تو شاه              یعنی من تاریک و تو ماه

          یعنی با هم توی یک راه           یعنی  پایان غم    و    آه

عشق

         یعنی امروز یعنی فردا               یعنی دنیا   واسه ی ما

         یعنی پر زدن توو رویا              یعنی ماهی ها توو دریا

عشق

       یعنی من  برات یه گلدون             یعنی تو یک گل خندون

       یعنی ما شاد و غزل خون            مثل لیلا    مثل   مجنون  

 

وسکوت........

زیباترین آواز در سمفونی تنهایی

                        در اوج فرو رفتن در خویش

                             در اعماق قله ی رهایی

                                         

   به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا

                 که برهاند تورا از قفس بغض

                 که بپرسد:

        ( ( به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟)) 

 

          کاش گوشی .سکوتم را میشنید

 

نمي دونم چه طور ميشه  زندگي بي تو واسه من

راضي نشو به مردنم  نشكن نرو اي گل من

 

خودت ميدوني اون نگات آتيش به جونم ميزنه

از من نگير نگاهتوبگذار كه قلبم بزنه

 

هر چي بخواي همون ميشم فقط نگو مي خواي بري

بكش منو تا نبينم  كه منو تنها مي گذاري

 

بدون تو دنياي من پر از سياهي و غمه

چه جور بگم كه رفتنت شروع اشك و ماتمه

 

اگه بري روز هاي من هيچ فرقي با شب ندارن

ابر هاي آسمون  مي خوان از غم دوريت ببارن

 

سهم من از اين روزگارتنها تو هستي و چشات

تمام آرزوم فقط ديدن خنده رو لبات   

 

تمام غمهات واسه من هرچي خوشي براي تو

                             زجرم نده با گريه هات الهي من فداي تو

 خداکنه که خوب بوده باشه(رامین)

*******************************************************

سکوت شبهای سیاه و بی صدا            پر از بهانه های دل برای توست

هر ثانیه لحظه شماراین سکوت        درحسرت لحظه ای خندیدن توست

درگیر و داردیدن خورشید شب         درجست و جوی ردپای دل توست

پیدا نمی کند تو را اما هنوز              هر شب میان آسمان درپی توست

قهراست حتی آسمان با این غریب        تنها نیاز من فقط بخشش توست

شبها صدای ناله های جغد شب            تنها صدا در قحطی آواز توست

میسوزم هرشب درفراق زلف تو         پروانه‌‌ ی قلبم پی شعله ی توست

آسان نیافتم من نگین عشق را            تقدیم این جانم  بهای عشق توست

 

------------------------------------------------

من        ،      يه غريبه       ،    توي شهر بي وفايي    

تو         ،      خود فرياد      ،   توي اوج بي صدايي

 

                         ****

من        ،      تك و تنها       ،    توي اين زمونه ي پوچ

تو         ،     خود مقصد      ،    بهترين جا واسه ي كوچ

 

                         ****

من        ،      يه درختم        ،  خشك و بي برگ توي بيشه

تو         ،     گل سرخي       ،   شاد و خندون تا هميشه

 

                         ****

من        ،      يه جزيره       ،     كه جدا از همه خاكه

تو         ،      مثل دريا        ،    كه وسيع و صاف و پاكه

 

                         ****

من        ،    پر ظلمت          ،     پر وحشت و سياهي

تو         ،    خود نوري        ،  مثل خورشيد مثل ماهي

 

                         ****

من        ،  خالي از خويش     ،         گمشده تو بينهايت

تو         ،      مثل كوهي       ،      پر غروروبا صلابت

 

                        ****

من        ،     يه پرنده            ،   سرنوشتم يه قفس بود

تو         ،     يه قناري           ،  آرزوت يه هم نفس بود

                       ****

  من        ،    پر گريه            ،      پر التماس و خواهش

تو         ،    ميكشيدي           ،     بر سرم دست نوازش

 

                      ****

من       ،    مثل فرهاد          ،     جان به راه عشق داده

تو        ،    تا ته عمر          ،        دل به غير من نداده   

==============================

بگو با من چرا تا کی نمی بینم تو را ای ماه

                                            بگو تا کی  اسیرم من اسیر درد ورنج و آه

نمی دانم چه خواهد شدحدیث عشق و دل دادن

                                           چه پایان دارد این قصه نبرد غصه ها با من

به پاهایم توانی نیست شدم خسته ازاین تکرار

                                            از این دور تسلسل ها میان    گنبد    دوار

درونم شعله ای سرکش برونم رو به خاموشی

                                          به قلبم خاطراتی تلخ  پر از حس فراموشی

زمن پرسند بهر چه چنین بی تاب و حیرانی

                                            بیا ای آسمان بشنو   دلیل این پریشانی

که اکنون مدتی باشد  ندیدم دلبر خود را

                                            ندیدم روی خندانش  و آن چشمان زیبا را 

*****************************************************************

نمی دونم خوشتون اومده یا نه اما خداکنه که...بی خیال راستی سلام نکردم  خوب عیبی نداره الان می گم سلام خوبین امروز هر دوتامون تصمیم گرفتیم که با هم اپ کنیم می خواستیم ببینیم بچه ها از اپ من خوششون می یاد یا از اپ اقا رامین

بچه ها یادتون نره حتما بگین که اپ کی بهتر بوده بود

یک لحظه صبر کنید ببینم رامین هست یا نه

نه مثل اینکه اینجا نیست بچه ها یادتون نره بگین اپ رامین بهتر از نیما بود

چون قرار گزاشتیم هر کی  موافقاش بیشتر باشن واسه همیشه اپ کنه پس یاد تون نره فقط رامین 

اینو اینجا نوشتم چون رامین هیچ وقت نمی ره تو وب نگاه نمی کنه که من چی اپ کردم به همین خاطرم مطمئنم که نمی یادو نگاه نمی کنه که من چی اپ کرده بودم پس همه با هم رامین

دوست همیشگی شما نیما راستی به رامین هیچی نگین باشه

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:18 توسط نیما و ابجی کیمیا | |

سلام

 دوستان حالتون خوبه امیدوارم که حالتون خوبه خوب خوب باشه اره بعد از مدت ها برگشتم اره درسته نیما هستم

می دونم که همه ی موضوع رو که نمی شه گفت که رامین به شما گفته اما مطمئن هستم که یک چیزایی امده و بهتون گفته شکر خدا پدرم بعد از دو هفته که توی کما بود پری روز به هوش اومدن حالش خوبه

واقعا خدا ما رو دوست داشت که دوباره بابامونو بهمون بر گردوند چون تهران که بودیم به همون گفته بودن که فقط باید امیده تون به خدا باشه ما کاری نمی تونیم بکنیم گفته بودن دیگه محاله که بهوش بیاد ما هم که نمی تونستیم همین طور بشینیمو نگاه کنیم و ببینیم که بابامون داره از دستمون می ره

 زنگ زدم واسه خواهر مونا اون برلین زندگی می کنه خلاصه همه کارا رو جور کرد دیگه بابامو بردم برلین اونجا بعد از چند عمل جراحی که کردن بعد از چند روزی بهوش اومد خلاصه شکر خدا الانم حالش خوبه فقط بخوبی مثل قبل نمی تونه حرف بزنه دکترا می گن بعد از چند مدتی حتما خوب می شه

 ای خدا خیلی خیلی دوست دارم نزاشتی که  این دفعه تنها تر باشم ای خدا چکارتم

بچه ها از دعا شما هم ممنون

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا عاشقتم 

         کلبه ام پنجره ای باز به دریا دارد
خوب من , منظره خوب تماشا دارد
ساختم آینه ای را به بلندای خیال
تا خودت را به تماشای خودت وادارد
راز گیسوی تو دنیای شگفت انگیزی است
که به اندازه صد فلسفه معنا دارد
گوش کن , خواسته ام خواهش بی جایی نیست
اگر آیینه دستت بشوم جا دارد
چشم یک دهکده افتاده به زیبایی تو
یعنی این دهکده , یک دهکده رسوا دارد
کوزه بر دوش , سر چشمه بیا تا گویند
عجب این دهکده سرچشمه زیبا دارد
در تو یک وسوسه مبهم و سرگردان است
از همان وسوسه هایی که یهودا دارد
عشق را با همه شیرینی و شورانگیزی
لحظه هایی است که افسوس و دریغا دارد
بی قرار آمدن , آشفتن و آرام شدن
حس گنگی است که من دارم و دریا دارد
یخ نزن , رود معمایی من , جاری باش
دل دریاییم آغوش پذیرا دارد...

******************************

گفته بودم اگه برگردی دوباره

غم میره از دل و تاریکی میمیره

بعد تو بی تو نشستم تا یه روزی

دستای سردمو دست تو بگیره
اومدی اما دیدم دست تو سرده
گفتی اون روزا دیگه برنمی گرده
اومدی اما دیدم دست تو سرده
گفتی اون روزا دیگه برنمی گرده

گفته بودم اگه بر گردی می بینی

نقش غم ها را تو آئینه چشمام

می دونی اینجا تو این خونه غمگین

رنگ بی رنگی گرفته بی تو دنیام

اومدی اما دیدم دست تو سرده

گفتی اون روزا دیگه برنمی گرده

اومدی اما دیدم دست تو سرده

گفتی اون روزا دیگه برنمی گرده

گفته بودم اگه بر گردی می بینی

روی این پنجره ها اسم تو مونده

قصه اومدنت باز منو تنهاااا

توی این تاریکی شبها کنشونده

بی تو بودن لحظه جبر منه

صبر ایوب زمان صبر منه

خونه بی توخونه نیست قبر منه

بیا تا اون روزهای خوبم بیاد

دست من گرمیه دستات را می خواد

غم تو جونمو آتیش می زنه

گفته بودم اگه برگردی می بینی

روی این پنجره ها اسم تومونده

قصه اومدنت باز منو تنهاااا

توی این تاریکه شبها کشونده

بی تو بدون لحظه جبر منه

صبر ایوب زمان صبر منه

خونه بی تو خونه نیست قبر منه

بیا تا اون روزای خوبم بیاد

دست من گرمیه دستات را می خواد

غم تو جونمو آتیش می زنه

گفته بودم اگه برگردی می بینی

نقش غم ها راتو آئینه چشمام

می دونی اینجا تو این خونه غمگین

رنگ بی رنگی گرفته بی تو دنیام

اومدی اومدی اما دیدم دست تو سرده

گفتی اون روزادیگه بر نمی گرده

اومدی اومدی اما دیدم دست تو سرده

گفتی اون روزادیگه بر نمی گرده  

 

خواستم تا بار ديگر چیزی بنويسم
قلم نعره کشيد ... کاغذ پاره شد ... افکارم در هم گرديدند ...
همه از من تقاضای سکوت کردند .
قلم ميدانست که بايد شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشی کند .
کاغذ می دانست که در زير سطور غم و اندوه محو می شود .
و ... افکارم ميدانستند که از در همی همانند زنجيری سر در گم می شوند .
و من خاموش سکوت را برگزيدم .
اما ....
چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردند .
و قطره های اشک و اندوه دل
مثل باران بهار
ارمغان کوير گونه ها شدند .
  

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 7:31 توسط نیما و ابجی کیمیا | |

سلام بچه ها حالتون خوبه به خدا اصلا وقت نداشتیم  که بیام وبهتون خبر بدم معذرت می خوام

۲ روزه که نیما باباشو برده برلین دیگه منم اصلا خبری ندارم گوشی شو هر چقدر می گیرم بازم جواب نمی ده نمی دونم چرا اینطوریه دلم خیلی واسه نیما و باباش تنگ شده از بچه گی باهم بزرگ شدیم  خیلی به هم وابسته ایم حتی الانم با هم زندگی می کنیم اما از  روزی که این اتفاق افتاده اصلا ازش خبری ندارم نمی دونم واقعا باباش الان در چه حالیه

هر چه قدر واسه خواهرشم زنگ می زنم بازم اونم جواب نمی ده الان چند روزه که اومدم تهران واسه فردا پرواز دارم

دارم می رم پیش نیما اما هیچ ادرسی ازش ندارم که الان کجا هست بی معرفت نمی تونه ما رو از این نگرانی در بیاره حتما اگه به امید خدا شد که من برم می یام وبهتون خبر می دم  بازم می گم دعا کنید فقط دعا

 الهی تو خودت بزرگی پس دوباره بشه که نیما و باباش پیش ما بر گردن مثل همیشه شاد و شاد

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 11:54 توسط نیما و ابجی کیمیا | |

سلام بچه ها حالتون خوبه امیدوارم که حالتون از حال منو نیما بهتر باشه

متاسفانه یک مشکلی واسه نیما پش اومده که واسه یک چند مدتی  شاید اون نباشه

متاسفانه متاسفانه  نمی دونم به خدا چطوری بگم

نیما جون توی زندگی فقط یک نفر داشت که اونو هم داره از دست می ده اونم پدرش که سکته مغزی کرده و از دیشب ساعت ۱۲ رفته توی کما و اونمرفته تهران اگه اونو خدانکرده از دست بده معلوم نیست براش چی پیش بیاد اخه از همون موقع که مادرشو از دست داده بود حال خوشی هم نداشت فقط این وب  به خاطر عشق به مادرش درست کرد بود بچه براش دعا کنید

دوستانی هم که کامنت می زارن و ما اگه از این به بعد نتونستیم جواب بدیم خودتون به بزرگی خودتون به ببخشید چون شاید منم رفتم 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تو بزرگی پس کمکمان کن

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 10:19 توسط نیما و ابجی کیمیا | |

سلام بچه ها خوبین امیدوارم که حالتون خوب باشه

 

کاش در دهکده عشق فروانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم  می کردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

عشق چیزیه که بیشتر از هر چیزی داشتنشو دوست داریم

و بیشتر ار هر چیز دیگه دادنشو دوست داریم

و هیچ کس هم نمی فهمه که عشق همون چیزیه که داده می شه ولی پذیرفته نمیشه

می دونی معنی عشق چیه اگه نمی دونی اینا رو بخون

عشق یعنی...

عشق یعنی از خود بی خود شدن

به بلوار احساس تلنگر زدن

اتش از درون زبانه کشیدن

خزان را بهار دیدن

در پس غرور ظاهری قلب را به پاکی افتاب اراستن

زیبایی ها و لطافت ها را با احساس در واژه گنجاندن

عشق یعنی گوهر را در صدف تنهایی نهان کردن

عشق یعنی اغازی شیرین و اتش جاودان به هر چه بوی تعلق دارد

عشق یعنی سوختن و ذوب شدن در بوته عشق

عشق یعنی ارزش همه وجود در برابر معشوق

یعنی زیبا دیدن-زیبا شنیدن-زیبا گفتن

یعنی در حریر نرم و لطیف راه رفتن

خوابهای مینایی دیدن

عشق یعنی در ابی اسمان غرق شدن و ابی شدن

عشق یعنی تازگی یعنی بهار...

 

تو رو خدا گریه نکن به خاطر منم شده بزار خیال کنم دلت راضی به رفتنم شده  اگه گریه کنی دیگه نمی تونم اشکاتو طاقت بیارم فدای اون اشکات عزیزم اخ که چقد دوست دارم

میرم ولی پیش اون چشای نازت عشقمونو جا می زارم دلم می خواد برم ولی روی دلم دارم پا می زارم تو هم می خوای که نرم ولی مثل منی پره غروری  مرگ منه وقتی که برم

عزیزم روی خاطرهامون خط بکش عکسامو پاره کن نبین که منم برای عشقمون کهنه شدم

یک باره دیگه دستاتو  بالا کنو به جای من از اسمون یک ستاره تازه بچین من چکار کنم که از عشق تو شدم تنها ترتین تنها ترین

چند شب پیش خورشید مریض شد

و فردا صبح ماه به جایش طلوع کرد

دیدید ماه چگونه تابش کرد و روز را روشن کرد

و ابرها چگونه ابروی خورشید را خریدند و او را پنهان کردند

پرندگان همان ترانه هر روز را می خواندند و پروانه ها روی شاخه های درختان می رقصیدند و ستاره ها در شب از ماه تشکر کردند و خدا نیز از همه انها چند روز بعد خورشید به میهمانی ماه رفت و صورت ماه را بوسید ان شب ماه بیشتر زمین را روشن کرد

*****************************

مرد دير وقت خسته از كار به خانه برگشت...

دم در پسر 5 ساله اش را ديد كه در انتظار او بود:
 
- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما چه سوالی؟
- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد . چرا چنین سوالی می کنی؟

- فقط می خواهم بدانم.
- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید . بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟
مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی . سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم .
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست .
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است . به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد .
-  خوابی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم .
- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم . بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی .
پسر کوچولو خندید، و فریاد زد : متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد .
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با اینکه
خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد : برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت  از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ... !!!

**********************************

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟" واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟"...

واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد ".
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!!!!!!

 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 9:36 توسط نیما و ابجی کیمیا | |

سلام بچه ها خوبین امیدوارم خوب باشین

فریاد می زنم سخنم را به نام عشق تا مرگ بشکند دهنم را به نام عشق بانوی افتاب پس از مرگ من بدوز از چادرسرت کفنم را به نام عشق دستان ناله که نکردم را به نام عشق تا انتهای اوج رهایی که میبرد اوازه های پر زدنم را به نام عشق هر روز داغ تازه بی تفسیر میکند تقویم لاله و علف و شبنم سحر تصویر میکنم چمنم را به نام عشق

خوش امده ای مادر بر سنگ مزارم

خوش امده ای بنشین یکدم به کنارم

باز امدی و بوی تو را گرفته خاکم

از اشک دو دیده ی تو من شسته و پاکم

بس کن دگر این زاری لبخند بزن گاهی

حرفی بزن از هرکس از هرچه که اگاهی

مادر تو بگو که مرگ من با تو چه کرد

ای وا به من چه می کنی با این درد

سیمای تو را غصه دگرگون کرده

لبخند تو را برده و افسون کرده

چشمان تو چوت چشمه همی می جوشد

قلب تو فقط جامه ی غم می پوشد

ای وای به من که دست من کوتاه است

افسوس که زندگی چنین خود خواه است

مادر تو بگو از ان جگر گوشه ی من

از انکه شد از زمین دل توشه ی من

مادر تو قسم بخور که او خوب و خوشست

جز دست تو نیست روی سرش دیگر دست

مادر تو بگو برادرم کو کجاست

او با تو نیامده چرا ناپیداست

امروز به سفر رفته یا بیمار است شادم کن و گو کنار یک دلدارست

هر روز به عشق خاک من اینجا بود

می سوخت دلم همیشه او تنها بود

مادر تو به او بگو که ارام باشد

در پیش حقیقت که هست رام باشد

مادر تو بگو که بی قراری نکند

من را تو قسم بده که زاری نکند

یادش چه بخیر همیشه با هم بودیم

ما برادرو رفیق و محرم بودیم

مادر تو بگو در پی کارش باشد

شادم کند و به فکر یارش باشد

مادر چه خبر زحال و احوال پدر

از ان کمر شکسته مرگ پسر

از ان گل پاییزی پژمرده شده

ان گل که از طوفان غم افسرده شده

مادر تو بگو چه می کند دل تنگ است

رخساره ی داغدار او بی رنگ است

مادر تو بگو که ان دلارام چه شد

انکس که مرا فکند در دام چه شد

سوگند به تو که بی قرارش بودم

من عاشق دل خسته زارش بودم...

 

به جرم اینکه خیلی ساده بودم به زندان دلت افتادم 

اگر چه حکم چشمانت ابد بود برای مرگ هم اماده بودم

 

به چشمانی که تو را ببیند حسادت می کنم به این امید می نویسم که شاید این نوشته ها با چشمانی که زیباترین منظره دنیا برای من است خوانده شود تنها به این امید...

برای او که بهترین است به میان رنگهای نقاشی ام پریده ای بدون اجازه و من در انبوه درختان پاییز به دنبال پایی از حضورت جا مانده ام در حالی که خالی میان انگشتانم در علامت سوال نگاههای منهمم در زیر جاده خط کشی شده چشمم به دنبال تو می گردم اما نیستی و من تو را ندیده عاشق شده ام و به یلدا سوگند که نمیدانستم عاشق شده ام و این عشق چه دامنگیر است و چه زیباست این عشق...

 

غروب شد.

خورشید رفت.

افتاب گردون دنبال خورشید گشت.

ستاره چشمک زد.

افتاب گردون سرش را پایین انداخت.

گل ها هرگز جنایت نمی کنند.

 

تنهایی این نیست که هیچ کس رو نداشته باشی ادم وقتی تنهایی رو حس می کنه که به  یه هم صحبت احتیاج داره و هیچ کدوم اشناهاش براش وقت ندارن یا در دسترس نیستن یا درکت نمی کنن وضعیتت و حرف هاتو...دورت شلوغه ولی بیش از همه تو دنیا احساس تنهایی و غریبگی می کنی

سهراب گفت همیشه عاشق تنهایست ولی نگفت گاهی عاشق هم نباشی تنهایی

**********************************************************************

بگویید که بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت ولی ان را نشناخت مهربون بود ولی مهرنورزید

طبیعت را دوست داشت ولی از ان لذت نبرد در ابگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت.در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد و خلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن

دوستتون دارم

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:40 توسط نیما و ابجی کیمیا | |


Design By : Night Skin